برای عروسک های توی ویترین (هذیان های تکراری)
همه پس انداز تو می ذاری کنار٬ سکه سکه جمع می کنی و با هزار ذوق همه پولاتو می ریزی روی پیشخون مغازه و جعبه پر زرق برقشو بغل می کنی و می بری خونه....
از داشتنش به خودت می بالی و حس می کنی اون تکه پلاستیک هم این احساسو می فهمه...
یک سال که می گذره ... باطری آی لاو یو گفتنش که تموم می شه تازه متوجه نگاه سردش میشی.... دلت می خواد همه لباس های رنگ و وارنگشو از تنش در بیاری و تن عروسک های قدیمیت کنی...
عروسک های کهنه ای که تمام این مدت یه کنار نشسته بودن و تو رو صبورانه نگاه می کردن ... نگاه می کردن که چطور برای عروسک جدیدت گریه می کردی... وقتی کنارت نبود عکس هاشو نگاه می کردی و چه احمقانه دوستش داشتی...
دفعه بعد که از کنار همون ویترین رد میشی٬ احساس می کنی فروشنده داره بهت پوزخند میزنه و با پوزخندش می خواد بهت بفهمونه که حرف هایی بود برای نگفتن ولی من در گوش عروسک جدیدم گفته بودم. اشتباهی که تلخ تر از پوزخند اون فروشنده بود و من نمی دونستم هیشکی لیاقت شنیدن بعضی حرفامو نداره...
تقدیم به هلیا - قدیمی ترین عروسکم








