جمعه نوشت (روزنوشت)
جمعه شب است. حدود ساعت۱۱
شام هم خورده ایم. دوتا کاسه عدسی با دوغ و ترشی....
هیچ کار مفیدی امروز نکردم. جلوی تلویریون دراز کشیدم و کانال ها رو از ۱ رفتم تا ۱۰۰ .... از ۱۰۰ برگشتم به ۱
همین ... کار مفید ... نه نکردم
چند دقیقه ای کنار کتابخونه ایستادم و چند تا کتاب رو وزن کردم تا یکی انتخاب کنم برای این هفتهام. می دانم انتخاب کتاب از روی وزنش واقعا خجاات آور است ولی چون من فقط توی مترو و در مسیر رفت و برگشت هر روزم کتاب می خونم باید سبک باشند تا کیفم شونه ام رو اذیت نکنه. این شد که کتاب این هفته به خاطر وزن کمترش نسبت به بقیه شد ( ترور روزنامه نگار )٬ تا هفته بعد هم خدا بزرگه.
حدود نیم ساعت توی گوگل و سایت های مسافرتی دنبال تور یزد برای تعطیلی هفته دیگه گشتم٬ به چند تا هتل هم زنگ زدم ولی احساس کردم کار عبثی دارم می کنم و بی خیال شدم .
با کل لباس های کف اتاق که از شنبه تا دیروز مراحل پرتاب شدنشون ادامه داشته٬ با بی تفاوتی برخورد کردم و صدای فریاد شونو که می گفتند شلخته خانم ما رو مرتب کن٬ نشنیده گرفتم.
کار مفید... نه هیچی
به خودم حق می دم که یک روز در هفته دراز بکشم و به سبک دیوانه گونه خودم از یک برم تا صد ... از صد برگردم به یک
( این هفته هر روز می نویسم.)








