<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>سطر های سپید - گذشته ها</title>
		<link>http://mehrabanam.blogsky.com</link>
		<description>به سپیدی حرف های ناگفتنی</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>اتود صورتی خالدار با نوک زرد</title>
					<link>http://mehrabanam.blogsky.com/1390/12/08/post-84/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مثل خیلی از شب های دیگه&amp;nbsp;جلوی تلویزیون ولو شدم و منتظرم چشم هام خود به خود بسته بشن و بدون اینکه بفهمم خوابم ببره...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;برنامه دید.ه بان را نگاه می کنم.&amp;nbsp;مسع.ود بهنو.د&amp;nbsp;با اشراف&amp;nbsp;خاصی&amp;nbsp;نشریات داخلی را مرور می کند و گفتنی های جالبش را می خواند. ستون های طنز روزنامه ها٬ پاورقی ها و کاریکاتورها...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;با خودم فکر می کنم که شاید دوربین و برنامه و سیا.ست همه بهانه است و این مرد در طول هفته این همه نوشته های طنز و جالب را گلچین می کند و می خواند تا این مجری زیبای برنامه&amp;nbsp;را بخنداند&amp;nbsp;و&amp;nbsp; زیرچشمی لبخندش را دنبال کند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;توی همین خیالاتم که بهنو.د نام می برد از نویسنده یکی از ستون های&amp;nbsp;طنز و می‌گوید&amp;nbsp;پوریا...&amp;nbsp;پوریا عالمی&amp;nbsp;...این اسم حواسم را پرت می کند.چشم هامو تنگ می‌کنم و می‌گردم دنبال پیشینه ای از این اسم.... و یادم می یاد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دبیرستان دخترانه چند متر داخل خیابان هشتم... لوازم التحریر فروشی سر خیابان هشتم...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;نزدیکای زنگ آخر با فریبا و سارا و الی دقیقا پشت در کلاس وایستادیم و منتظریم که زنگ بخوره ... الی شروع کرده به اصرار که حتما باهاش بریم&amp;nbsp;و از&amp;nbsp;جلوی اون مغازه رد بشیم... دیگه خستمون کرده بود با این&amp;nbsp;کارش..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اعتماد به نفس تنها رفتن رو نداشت و احساس&amp;nbsp;می کرد همه دارن تماشاش می کنن.&amp;nbsp;یه وقتایی پیام رو از پشت شیشه می دید و ذوق مرگ میشد و سریع می رفت&amp;nbsp;توی مغازه٬ یه وقتایی هم که از پشت شیشه مشخص نبود به زور ما رو می فرستاد تو و مجبور بودیم یه دفتری٬ مدادی چیزی بخریم... اگر هم پول نداشتیم یه چیز خاص از یه مدل خاص می خواستیم که حتما بگه نداریم. خلاصه پوریا عالمی کابوس دختری بود که دلش می خواست&amp;nbsp;پیام عالمی اون ساعت و اون لحظه توی مغازه باشد... پوریا عالمی برای الی معنی اش چند دقیقه زیر لب فحش دادن و حرص خوردن بود و برای ما بهانه ای برای خندیدن و سوژه کردن الی&amp;nbsp;...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;توی گوگل این اسم رو سرچ می کنم&amp;nbsp;... یک شعر از توکا و یک سایت و چندین عکس...&amp;nbsp;حافظه ی خنگم&amp;nbsp;یک تنگ پر از قایق های کاغذی روی ویترین رو با جزئیات یادشه و چهره پوریا عالمی رو اصلا یادش نیست.&amp;nbsp;عکس های مختلف رو نگاه می کنم و به هیچ نتیجه ای نمی رسم که این طنزنویس همان است یا نه٬ اصلا فرقی هم نمی کند ... چه باشد چه نباشد...&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پوریا که هیچ ... پیام هم اگر باشد مهم نیست...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چون دیگر الی هم همان&amp;nbsp;الی نیست...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;زندگی&amp;nbsp;فعلی الی و پیام و پوریا و اصلا همه٬ هیچ جاش شبیه ۱۰ سال پیش نیست...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حتی من هم همان نیستم ....هیچ کجای اخلاق و روحیات فعلی ام٬ اون رفیق پایه رفاقت نیست. به خاطر هیچ رفاقتی حاضر نیستم راهمو دور کنم و برم توی یه مغازه و یه چیزی رو الکی قیمت کنم و بیام بیرون. حاضرم&amp;nbsp;به ساده ترین گناه ها دوست هامو&amp;nbsp;رها کنم. من&amp;nbsp;حتی شبیه دوستی که ساعت ها الی رو دلداری داد هم نیستم.&amp;nbsp;همون روزی که پیام برای همیشه پیشانی الی رو بوسیده بود و گفته بود خداحافظ... من سر کلاس نرفتم و توی حیاط کنارش نشستم و شدم&amp;nbsp;سراپا گوش برای شنیدن اولین&amp;nbsp;تجربه&amp;nbsp;درام زندگی اش. من حتی الان شبیه اون رفاقت هم نیستم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;نه فقط من...&amp;nbsp;خیابان هشتم هم&amp;nbsp;مثل قبل&amp;nbsp;نیست...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دبیرستان ما هم همان شکلی نیست...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;همه چیز عوض شده و من هم جزئی از این همه تغییر...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;گوگل را می بندم و بی خیال کنجکاوی های زنانه ام می شوم. اس ام اسی&amp;nbsp;احوال الی&amp;nbsp;رو میپرسم&amp;nbsp;و توی دلم آرزو می کنم که کاش زندگی زناشویی اش هم مثل عشق های دوران دبیرستانش&amp;nbsp;آتشین باشد.... &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 20:51:36 GMT</pubDate>
          <comments>http://mehrabanam.blogsky.com/Comments.bs?PostID=84</comments>
          <author>مهربان</author>
          <guid>http://mehrabanam.blogsky.com/1390/12/08/post-84/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

