کیمیای خوشبختی (هذیان های تکراری)
برهه ای مهم از زندگی ام را تنها بودم... دقیقا همان وقت که دوست داری تنها نباشی... همان وقت که اگر گام غلط برداری و اشتباه کنی٬ یکی باید باشد که محکم بزند توی گوش ات... کسی نبود و من تنها بودم. شب که می شد لامپ بزرگ بالای سرم را روشن می گذاشتم و سرم را میکردم زیر پتو و می خوابیدم. چشم هامو که می بستم برای فرار از هزار رقم فکر٬ برای خودم یک داستان می ساختم و دنبالش می کردم... چشم هامو که می بستم پشت سیاهی پلکهام و تاریکی زیر پتو٬ کیمیا نقش می بست. دختری زیبا که موهایی بلند و سیاه داشت.... هر شب زندگی اش را پیش می بردم تا خوابم ببرد. خوشبخت می کردمش همیشه... با نگاهی که همیشه می خندید.
چند سال قبلش که خواهرم باردار بود٬ تازه رویای کیمیا سراغم آمده بود.
اصرار می کردم که اسم دخترش را بگذارد کیمیا... ولی نذاشت. فکر می کردم شبیه کیمیای رویای من خوشبخت می شود... ولی نشد.
اسمش شد فروغ... خدایش شد خدای بزرگ...
سرنوشتش: بچه طلاق... آینده اش مثل خرمن موهایش سیاه








