<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>سطر های سپید - هذیان های تکراری</title>
		<link>http://mehrabanam.blogsky.com</link>
		<description>به سپیدی حرف های ناگفتنی</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>کیمیای خوشبختی</title>
					<link>http://mehrabanam.blogsky.com/1390/11/18/post-78/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;برهه ای مهم از زندگی ام را تنها بودم... دقیقا همان وقت که دوست داری تنها نباشی... همان وقت که&amp;nbsp;اگر گام غلط برداری و اشتباه&amp;nbsp;کنی٬ یکی باید باشد که محکم بزند توی گوش ات... کسی نبود و&amp;nbsp;من تنها بودم.&amp;nbsp;شب که می شد لامپ بزرگ بالای سرم را روشن می گذاشتم و سرم را می‌کردم زیر پتو و می خوابیدم. چشم هامو که می بستم برای فرار از هزار رقم فکر٬ برای خودم یک داستان می ساختم و دنبالش می کردم... چشم هامو که می بستم پشت سیاهی پلک‌هام و تاریکی زیر پتو٬ کیمیا نقش می بست.&amp;nbsp;دختری زیبا که موهایی بلند و&amp;nbsp;سیاه داشت.... هر شب زندگی اش را پیش می بردم تا خوابم ببرد.&amp;nbsp;خوشبخت می کردمش همیشه... با نگاهی که همیشه می خندید.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چند سال قبلش که خواهرم باردار بود٬ تازه رویای کیمیا سراغم آمده بود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اصرار می کردم که اسم دخترش را بگذارد کیمیا... ولی نذاشت. فکر می کردم شبیه کیمیای رویای من خوشبخت می شود... ولی نشد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اسمش شد فروغ...&amp;nbsp;خدایش شد خدای بزرگ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;سرنوشتش: بچه طلاق... آینده اش مثل خرمن موهایش سیاه&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 7 Feb 2012 00:00:05 GMT</pubDate>
          <comments>http://mehrabanam.blogsky.com/Comments.bs?PostID=78</comments>
          <author>مهربان</author>
          <guid>http://mehrabanam.blogsky.com/1390/11/18/post-78/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

