X
تبلیغات
جشنامه

بازی

دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 13:00
1 . کلا توی مدرسه بچه ی اکتیوی بودم. خیلی دوست و رفیق داشتم و همیشه پایه ی فعالیت های گروهی و دهه ی فجری و این چیزا بودم. یا سر صف داشتم دعای فرج می خوندم یا داشتم به بچه ها ورزش می دادم.... سوم راهنمایی بودم و قرار انتخابات بود برای شورای دانش آموزی یا انجمن دانش آموزی ... نمی دونم ...  منم که خراب این جور برنامه ها.... ثبت نام کردم. یه هفته بعد، انتخابات خیلی جدی برگزار شد و همه باید رای می دادن. از لحظه ای که رای ها رو بردن تو دفتر بشمرن تا آخر که شمارش تموم شد هر کی از دفتر می یومد بیرون می گفت: این شاه بگلو کیه؟ از بس که رای آورده بودم معلما کف کرده بودن ... اصلا واسه خودم هم عجیب بود.... تا یه مدت مدیر و ناظم بدون پسوند جون و عزیزم صدام نمی کردن .یه غرور وحشتناک باحالی بهم داده بود !


2. روزی که مانی به دنیا اومد بیشتر از اینکه خوشحال باشم نگران بودم. به شدت استرس داشتم و بعد از بیرون اومدن از اتاق عمل هم حال جسمانی ام خوب نبود و مانی هم یک بند نق می زد و من نمی دونستم که الان چشه ؟ .... کلا اون روز حال خوبی نداشتم و اون قدر که باید و شاید حس مادر شدن در من غلیان نکرد... چهار روز از به دنیا اومدنش گذشت و زردی گرفت ... وقتی که بردیمش بیمارستان و گفتن باید بمونه یک دفعه اون حسه قلیان که چه عرض کنم به جوش اومد و حس کردم یه تیکه از خودمو دارن ازم می گیرن..... مانی رو گذاشتیم و اومدیم و یک روز تمام مثل اوسکل ها گریه کردم. فرداش وقتی پرستار مانی رو داد دستم واقعا یکی از بهترین و ناب ترین و خاطره انگیز ترین لحظه های زندگیم بود....


3. 4. 5 . متاسفانه سه مورد آخر و کلا بیشتر لحظات ناب و خاطره انگیز اینجانب در آشنایی و ازدواج و ولنتاین و این چیزها رخ داده است و من هم که کلا قلم و زبان عشقولانه نوشتم را ندارم و اصلا روم نمی شود .... پس بی خیال می شویم این سه فقره  رو  .... گذشته از شوخی یکی از بهترین روزهای این دو نفره شدن برای من روز عقد بود .... توی دفتر خونه ... یه حس و حال عجیبی داشت اون امضا ها ... و از بین این همه عکس و فیلم از یک عالمه مراسم، بیشترین حس خوب رو از عکس های اون روز می گیرم ...


 البته خیلی چیزها در گذشته برام ناب بوده و مهم .... ولی الان که بهش فکر می کنم اون قدر خوشحالم نمی کنه و لبخند رضایت به لبم نمی نشونه... اینهایی که نوشتم واقعا هنگام مرور کردنشان یه حس خوبی از زیر پوستم رد می شه و خنکم می کنه ... ولی خب یادمه اون موقع ها از قبولی دانشگاه خیلی خوشحال شدم ولی الان حس می کنم اشتباه کردم و باید بیشتر تلاش می کردم... به دنیا اومد فروغ خواهر زاده ام واقعا برام شیرین بود ولی الان با وجود مانی خیلی اون حس برام تداعی نمی شه .... روزهای سرکار رفتنم یه لبخند رضایت رئیس سخت گیرم خیلی خوشحالم می کرد و یه روز همون رئیس سخت گیر با همکاری بچه ها برام تولد گرفتن .خیلی خوشحال شدم .... واقعا حس خوبی بهم داد ولی الان حتی با تماشای عکسای اون تولد هم خیلی حس خوبی بهم منتقل نمی شه ... و خیلی مثال های دیگه .... دوست ها .... اتفاقها.... خنده ها .... خیلی ها چیزهای دیگر ....

خیلی از ناب های گذشته دیگر برایم ناب نیست .... 



http://s4.picofile.com/file/7745021826/3.jpg


http://s3.picofile.com/file/7400159244/1.jpg


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       154    >>